مدتی است که حس نوشتن نداشتم . اما سال جدید برایم سال خوبی بوده . اواخر فروردین ماه با دختر و همسرم به سفر حج رفتیم . یک سفر پر احساس و دوست داشتنی .
بعد از برگشت ولیمه دادیم .
هفته بعدش تولد دختر عزیزم بود که به دلیل کوچکی خونمون خونه مامانم گرفتم و براش یک میکروسکوپ هدیه دادم .
روز 31 اردیبهشت هم جشن الفبای دخترم بود . عزیزم دیگه با سواد شده و خودش کتاب می خونه .
تمام آخر هفته ها رو هم رفتیم همدان . همسرم توی باغ پدرم چندتا درخت کاشته که برای به ثمر رسوندن اونا مدام می ریم اونجا تا بهشون رسیدگی کنه .
این خلاصه زندگیم بود تو روزهایی که نبودم .
برای همه آرزوی سلامتی و پیروزی می کنم ./
سلام .
خوبید؟
روزها اومدن و رفتن و من به امید بهتر شدن هر روز زو میگذرونم .
چه امید عبثی خنده ام می گیرد .
اتفاقات زیادی افتاده .
همسرم یه چند روزی رفته بود کربلا زیارت . زیارت برای چی میرن ؟ اینو برای من یکی توضیح بده . مگه نه اینکه به معرفت برسن ؟ مگه نه اینکه وقتی زیارت کسی میرن یعنی اونو الگوی خودشون قرار بدن ؟
امااگر امام حسین و حضرت ابوالفضل و... مثل همسر من بودن در طول تاریخ تا این حد محبوبیتشون حفظ می شد ؟
چه روز پاییزی بارانییه !![]()
دیگه حس و حال نوشتن ندارم .
دیگه حس و حال زندگی ندارم چه برسه به نوشتنش
.
یه سوال : تا حالا شده همسرتون یه دشنام خیلی بد بهتون بده ؟ ![]()
شما چه عکس العملی نشون دادید ؟ ![]()
البته امیدوارم این اتفاق بد براتون پیش نیومده باشه و هیچ وقت هم پیش نیاد . ![]()
اما بارها و بارها برای من پیش اومده و من در جوابش اشک می ریختم و می گفتم من زن تو هستم نباید چنین حرفی به من بزنی .
تا دیشب که بهش گفتم که تو چقدر مرد بی غیرتی هستی که می دونی من چه کاره هستم باز هم با من زندگی می کنی . ![]()
نمی خواستم از کلمه بی غیرت که فکر می کنم تیر خلاص به یه مرده استفاده کنم اما دیگه از این همه حرف زشت شنیدن خسته شدم .
اینقدر این حرف رو بهم زده که گاهی با خودم فکر می کنم که نکنه واقعا من زن بدی ( از اون لحاظ ) هستم ؟ ![]()
بی چارگی می دونید چیه ؟ این که گیر یه کسی بیفتی که درکت نکنه . من همونم ![]()
برام دعا کنید خداوند کمکم کنه و همسرم رو شفا بده . ![]()
درابتداعیدسعید غدیر را به همه شما دوستان تبریک عرض می کنم .
جواب آزمایشم منفی بود . دیگه خواست خدا
مجدد این ماه هم همان برنامه رو با کمی تغییر توی داروهام دارم . برام دعا کنید .
روزگار چون رود جاریست و ماهم در زورقی نشسته و با آن همسفریم . رود آرام است ماهم آرام به مناظر زیبای اطراف می نگریم و لذت می بریم . تا کجا توقف کنیم و پیاده شویم .
اما رود همچنان جاریست ....
؟
دیروز تولدم بود .
روزهای تولدم یه حس خاصی سراغم میاد . نمی دونم حتی حس شادیه یا غم . فقط یه حس خاصه .
چند نفری بهم تولدم رو تبریک گفتن . ![]()
یک هفته ای میشه که به دنبال درمان برای بچه دوم آی یو آی کردم اما هنوز برای دریافت نتیجه زوده و چند روز دیگه باید صبرکنیم تا ببینیم خداوند چی می خواد . ![]()
آخر هفته گذشته به اتفاق سه تا از دوستان یه سفره ۴ روزه به شمال داشتیم که خوش گذشت .

دیگه نمی دونم براتون چی بگم . ![]()
به خدا می سپارمتون . 

